جبهه فرهنگي مكتب عاشورا
سازمان زنان انقلاب اسلامي منطقه 20
صفحه ها
آمار وبلاگ
تعداد بازديد ها : 183840
تعداد نوشته ها : 1149
تعداد نظرات : 60



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
درباره وبلاگ
آیا می دانیددلیل اینکه شما الان با آرامش و امنیت کامل ،این متن ها رومیخونید از جان گذشتگی هزاران شهیداست ؟ این ابر مردان را فراموش نکنیم . . . شادی روح حضرت امام(ره) و 15000شهیدولایت مدار استان فارس ** صلوات** شماره واتساپ: 09399195776
نوبت به همرزم بسيجي ما رسيد، خبرنگار ميكروفن را گرفت جلو دهانش و گفت: «خودتان را معرفي كنيد و اگر خاطره اي، پيامي، حرفي داريد بفرماييد.»او بدون مقدمه و بي معرفي صدايش را بلند كرد و گفت: «شما را به خدا بگوييد اين كاغذ دور كمپوتها را از قوطي جدا نكنند، اخر ما نبايد بدانيم چه مي خوريم؟ آلبالو مي خواهيم رب گوجه فرنگي در مي آيد. رب گوجه فرنگي مي خواهيم كمپوت گلابي است. آخر ما چه خاكي به سرمان بريزيم. به اين امت شهيد پرور بگوييد شما كه مي فرستيد، درست بفرستيد. اينقدر ما را حرص و جوش ندهيد.»خبرنگار همينطور هاج و واج فقط نگاه مي‌كرد
1392/12/6 7:4
(1) نظر
خروس خوان صبح، مش رجب، مسئول تداركات گردان هي مي رود و هي مي آيد و با دمُش گردو مي شكند: «آهاي ايها الناس...از امروز سلاح مافوق سري داريم!»مي گويم:«آقايي كه شما باشي، منظور غذاي فوق سريه؟»ـ نه خنگِ خدا! سلاح مافوق سّري...!ـ قربون، ايني كه مي گي، حالا كجاس؟ـ فضولي قدغن! ظهر پرده برداري مي شه! نگاهم به كف دستان زمخت مش رجب مي افتد كه لاي ترك هايش رنگ سفيد نفوذ كرده. مي گويم: «مشتي ، چرا دستت سفيده؟»ـ اينم سرَيه!ـ ايني كه مي گي سرّيه، يه وخت، اسراف نمي شه! ـ نَسناسِ دارعلي! برو تو اون روي سگي منو بالا نيوردي...!توي بي قوتي مهمات و كمبود حتي تفنگM يك، سلاح مافوق سرّي اگر راست باشد، بايدم نوبر باشد! تا ظهر مي آيد، نصف جان مي شوم
1392/12/6 6:54
(0) نظر


تعداد مجروحين بالا رفته بود.فرمانده از ميان گرد و غبار انفجار ها دويد طرفم و گفت : " سريع بي سيم بزن عقب . بگو يك آمبولانس بفرستند مجروحين را ببرد! " شستي گوشي رابي سيم را فشار دادم. به خاطر اينكه پيام لو نرود و عراقيها از خواسته مان سر در نياورندپشت بي سيم بايد با كد حرف مي زديم. گفتم :" حيدر حيدر رشيد " چند لحظه صداي فش فش به گوشمرسيد . بعد صداي كسي آمد :

- رشيد بگوشم.
- رشيد جان حاجي گفت يك دلبر قرمز بفرستيد!
-هه هه دلبر قرمز ديگه چيه ؟
-شما كي هستي ؟ پس رشيد كجاست ؟
- رشيد چهار چرخش رفته هوا . من در خدمتم.
-اخوي مگه برگه كد نداري؟
- برگه كد ديگه چيه؟ بگو ببينم چي مي خواي؟
دبدم عجب گدفتاري شده ام. از يك طرف بايد با رمز حرف مي زدم از طرف ديگر با يك آدم شوت طرف شده بودم .
- رشيد جان از همانها كه چرخ دارند!
- چه مي گويي ؟ درست حرف بزن ببينم چه مي خواهي ؟
- بابا از همانها كه سفيده.
- هه هه نكنه ترب مي خواي.
- بي مزه! بابا از همانها كه رو سقفش يك چراغ قرمز داره.
- د ِ لا مصب زودتر بگو كه آمبولانس مي خواي!
كارد مي زدند خونم در نمي آمد. هر چه بد و بيراه بود به آدم پشت بي سيم گفتم.

(به نقل از كتاب رفاقت به سبك تانك نوشته داوود اميريان)

1392/11/17 8:0
(1) نظر
از آن آدم هايي بود كه اگر چانه اش گرم
مي شد، رخش رستم هم به گردَش نمي رسيد!
كافي بود فقط يك حرفي بزند و يك سؤالي از او
بپرسي، ديگر ول كن نبود! دل و جيگر مسئله را
مي آورد بيرون و آنقدر موضوع را تجزيه و تحليل
مي كرد كه آدم از حرف زدن و سؤال كردنش
پاك پشيمان مي شد. آنقدر حرف مي زد و حرف
مي زد كه آدم را ديوانه مي كرد.
بعضي شب ها، بچه ها بدون توجه به حرف هاي
او، چراغ را خاموش مي كردند تا شايد كوتاه بيايد
و بفهمد كه از دست حرف زدن هايش خسته
شدها يم و مي خواهيم بخوابيم و او هم بخوابد.
اما او از آن سر چادر داد مي زد: "آهاي برادر!
آقا! اي دوست، رفيق... چرا چراغ را خاموش
مي كني؟! روشن كن تا چشممان ببيند چي داريم
مي گوييم!..."
 
منبع: شاهد نوجوان
1392/11/15 8:47
(2) نظر

والله به حضرت عباس عليه السلام اينها را به تاريخ نميشه نوشت، با قلم نمي‌شه شجاعت بعضي از اين بچه ها رو بياري. يكي بود به نام مهدي يتيم‌لو، اصفهاني الاصل بود، بچه اصفهان بود ولي از قم با ما اعزام شده بود. اين ازهمونهايي بود كه مي خواستن از گردان اخراجش كنند و بچه تُخْسي بود. رفته بود در پادگان ارتش، سيمهاي راپل كه براي آموزش دافوس و اينها هست، اين ميرفت روي اين سيمها يك حركاتي مي كرد كه فرمانده پادگان اومده بود به اين مهدي همچين ميكرد، شما كجا دوره ديدي؟ گفت: من بار اولمه اصلاً اين سيمها را ديدم. گفت: تو اين حركتها كه روي اين سيمها انجام ميدي كار استادان جنگدافوسه كه كارشون اينه.

بسكه نترس و تخس بود، فرمانده مسئولان گردان اين رو ميخواستن بيرون كنن، ما قبل از اينكه بريم آموزش اين رو مي-خواستن اخراجش كنن، اومديم ضامنش شديم پيش فرمانده گردان آقاي آخوندي، گفتيم: آقااين تخس هست ولي چيزي نداره. گفت: بارها مي خواسته پادگان رو بهم بريزه، گفتم: پادگان رو كي ميخواد بهم بريزه؟ نگهش داريد به درد ميخوره. اون هم گريه ميكرد و ميگفت: من كاري كه نكردم، فقط همين كارها رو كردم! ميخوام اين رو بگم مي اومد جوري روي اين سيمها ميخوابيد، ۵۰۰ متر راه را شيرجه ميزد و وسط سيمها را ميگرفت پشتك‌وارو ميزد يا روي سيم بلند ميشد، مثل توي فيلمها، روي سيم يه‌پا يه‌پا مي دويد يِهُو پشتك ميزد و سيم رو ميگرفت، حالا فاصله سيم تا زمين ۵۰ يا ۱۰۰ متر بود، افسر ارتش ميگفت: اين كجا آموزش ديده؟ ميگفتم: هيچي، ماشاءالله اين زرنگه.
اين بنده خدا شب عمليات رشادت خودش را نشون داد، شب عمليات همين شخص مياد تو كانال، تو ميدان مين، مي اُفته و مي غلطه، تكّه تكّه ميشه، كه خودشون مي‌گفتن: احسنت! مرحبا! چيزي از اين مهدي باقي نمونده بود. جهت شادي روح همشون صلوات ختم كنيد.
1392/11/15 8:46
(0) نظر
بعد از عمليات كربلاي ۸ ما جز گردان حضرت معصومه بوديم، ۴ شب تو خط عراق، تو كانال دوئيجي بوديم، يه جائي هم بود به نام سه راهي مرگ معروف بود، شبيكه من وارد شدم ساعت حدود ۲ نصف شب بود، صبح شد ما اومديم دوشكا و خمپاره ها و قناصه-هامون رو مستقر بكنيم، آتش يه مقداري سبك شده بود. همينطور كه توي خط، بين دو خاكريز پائين مي رفتم، يكي از اين نيروهايي كه ۱۵، ۱۶ سال هم بيشتر نداشت، گفت: حسن‌آقا بگو من چكار كنم؟ گفتم: تا آتش كَمِه، براي خودت چند تا گوني بذار پشت دژ، توي كانال نمي خواد بري. گفت: چَشم، ما يه مين گوجه اي جلوي پامون بود، گفتيم: بزنيمش بره كنار ، پابزاريم روش… . پيش خودم گفتم: ولش كن، كاري به ما نداره ماهم كاري بهش نداشته باشيم. به اين نيروي تحت امرمون گفتم: كاري با من نداري؟ گفت: نه حسن آقا. ما يك قدم از اين بنده خدا رد شديم بريم باقي نيروها رو ببينيم چكار مي‌كنند، ي‍‍‍ِدفعه صدا بلند شد: «بُوم» ما به خيالمون خمپاره ۶۰ اومد، برگشتيم ديديم رو همون مين پاگذاشته، گفتيم: چطور شدي مهدي؟ گفت: حسن آقا ببين … . اين پا و پوتين رو كنده بود به پوست آويزون بود، بچه بودو طاقت زيادي هم نداشت، گفتم به بچه ها بَرِش داريد بگذاريدش توي كانال تا من برم و برگردم. ما رفتيم ته خط برگشتيم، دشمن شروع كرد به ريختن آتيش، خمپاره همينطور مي اومد، ما رسيديم بالاي سر نيروي خودمون، خُب وقتيفرمانده مي رسه بالا سر نيروي زخميش، نيرو خواسته‌هايي داره، بايد دلداريش بده كه يِكم تحمل كن، اشكال نداره، الان آمبولانس مي ياد، اگر امدادگره، پاش رو درست كنه، يِهُو اون نيرومون به ما همچين كرد، حسن‌آقا دردم زياده، چكار كنم؟ مام بايد مي گفتيم: چيزي نيست جونم، عزيزم، گفتم : اَشهَدْتُ بگو جونم، اشهدتُ بگو جونم، يه نگاه چپي به ما كرد، گفتم: بگو حسين! حسين‌جون! اشهدتو بگو كه گفتيم فكر كرد داره ميره روبه شهادت.
1392/11/15 8:42
(0) نظر
ايّام عمليات طريق القدس، لشگر ۱۷ كه بچه هاي قم بودند، مقر و پادگان نداشت و نيروها بين بچه هاي اصفهان يا تهران تقسيم بودند، از جمله اون محلي كه ما بوديم ۵ – ۶ شهر ايران، مثل قم، اصفهان، تهران و نجف آباد و… بودند، آقاي فخرالدين حجازي سخنران مجلس شب جمعه بود، چراغهاي سينما (محل برگزاري مراسم) رو خاموش كردند و دوسه تا چراغ بعداً روشن كردند و يكي جلوي شخصي كه مي خواست دعاي كميل رو شروع بكنه،‌ ما از غروب براي اجراي برنامه شب نشسته بوديم، بچه هاي نجف آباد و اصفهان پذيرايي سالن را به عهده داشتند. قند را دست ما دادند، چايي رو كه دو – سه به ما رِسوند، مسئول تداركات سالن گفت آقا چاي دادن قطع.
بچه هاي تهران با نواي شيرين تهراني خودشون دعاي كميل رو شروع كردند، همه تو حالت عرفان و گريه، دعا به نقطه اي رسيد كه توي ظلمت نفسي بود، داشت او مداح تفسير مي كرد كه خدايا من با هواي نفسم ظلم كردم، خدايا اشتباه كردم، هر چند خطا كارم امشباومدم تو اين وادي بچه ها، تو خطاي من رو ببخش، گناه من رو ببخش، تو همينحال كه همه گريه مي كردند و تو حال خودشون بودند، يِهُوْ ما ديديم از بالاي سينما، پله دوسه تا به ته سالن سينما مونده، ديديم يكي از دوستان قمي همچين كرد: آي رزمنده ها، امام زمان به من چايي داد! منم كه جلوي سن سينما بودم، ديدم قند دستمه، داد زدم: قندشَم به من داد! اون بالايي‌ها كهجلب توجه اين بابا شده بودند، فرياد مي‌زدند: يابن الحسن! يابن الحسن! يابن الحسن! اونايي هم كه پايين بودند، جلب ما شده بودند.
1392/11/15 8:39
(0) نظر

بعد از عمليات خيبر ۶ – ۷ نفر از دوستان آماده شديم بريم مشهد مقدس زيارت، از جمله دوستاني كه با ما بودند، كه چند نفرشون بعداً به شهادت رسيدند، آقاي سيد يدالله حسيني رئيس دفتر خادم الشهدا، محمد كريمي، دايي محمد بيطرفان حزب‌الله كه شعارهاي مرگ بر شاه ايشون معروف بود و درجنگ به شهادترسيد، مجتبي بهاءالديني، خدا روحشان را شاد كند و ما رو هم با اونا مشحوركند، ما رسيديم به مشهد مقدس، غسل زيارت كرديم و وارد صحن امام رضا عليه السلام شديم، يه مرده تربتي آوردند نماز ميت بهش بخونند، منم اون دوران حدود ۱۸ سال داشتم، بار اوّل بود مي¬خواستم نماز ميت بخونم و نمي دونستم نماز ميت چه جوري هست، به دوستان گفتم بريم پشت سر اين مرده نماز بخونيم، حدود ۳۰ نفر ايستاده بودند ما هم ۶ نفر بوديم به جمع اون بندگان خدا اضافهشديم، حاج‌آقا جلو ايستاد، مثل نماز مغرب و عشاء و صبح گفت: الله‌اكبر، ما هم گفتيم الله‌اكبر و ايستاديم به نماز شروع كرد به نماز مرده خوندن و رفت تو تكبير دومش، گفت: الله‌اكبر، من رفتم ركوع، مرتب مي¬گفتم سبحان‌الله! سبحان‌الله! سبحان‌الله! ديدم همه دارند مي خندند و رفقاي ما پشت‌سرمون قاه قاه مي‌خندند، ما پاگذاشتيم به فرار تو حرم امام رضا عليه السلام، صاحب‌مرده اومد دنبال ما، گفت تو مرده مارو از بين بردي!
1392/11/15 8:37
(0) نظر

معلمي از نهضت سواد آموزي به منطقه آمده بود. بعد از تقسيم نيرو به واحد ماملحق شد. مثل آبي كه دنبال گودال مي گردد، اينجا و آنجا در پي برادران بي سواد بود تا كلاس نهضت را برايشان داير كند . چند نفر جمع شديم. روز اول پرسيد:« در ميان دوستان كسي هست كه خواندن و نوشتن بداند؟»
يك نفر دست بلند كرد. از او خواست بيايد پاي تخته سياه. آمد. گفت: « بنويس نان .»
او كمي گچ را در دستش پايين بالا كرد. معلوم بود نمي داند. مكثي كرد و پرسيد:« آقا نان بربري يا لواش؟»
همه خنديدند. گفت :« برو بنشين تا بگويم بربري يا لواش !»
منبع:شاهد نوجوان،شماره 54
1392/11/15 8:33
(0) نظر


شبعمليات بود .حاج اسماعيل حق گو به علي مسگري گفت:ببين تيربارچي چه ذكري ميگه كه اينطور استوار جلوي تيرو تركش ايستاده و اصلا ترسي به دلش راه نميده .

نزديك تير باچي شد و ديد داره با خودش زمزمه ميكنه :دِرِن ، دِرِن ، دِرِن ،...(آهنگ پلنگ صورتي!)

معلوم بود اين آدم قبلا ذكرشو گفته كه در مقابل دشمن اين گونه ،شادمانه مرگ رو به بازي گرفته

منبع: طنز جبهه

1392/11/15 8:28
(0) نظر
X