جبهه فرهنگي مكتب عاشورا
سازمان زنان انقلاب اسلامي منطقه 20
صفحه ها
آمار وبلاگ
تعداد بازديد ها : 183830
تعداد نوشته ها : 1149
تعداد نظرات : 60



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
درباره وبلاگ
آیا می دانیددلیل اینکه شما الان با آرامش و امنیت کامل ،این متن ها رومیخونید از جان گذشتگی هزاران شهیداست ؟ این ابر مردان را فراموش نکنیم . . . شادی روح حضرت امام(ره) و 15000شهیدولایت مدار استان فارس ** صلوات** شماره واتساپ: 09399195776

..با هيجان و به تركي گفت:«آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبيل تنها اومدم تهران كه شما را ببينم.»

...آقاي خامنه اي دست مرحمت را رها كرد و دست رو ي شانه او گذاشت و گفت:‌«افتخار دادي پسرم. صفا آوردي . چرا اين قدر زحمت كشيدي؟... رييس جمهور عبايش را كه از شانه راستش سر خوره بود درست كرد و گفت: « بگو پسرم. چه خواهشي؟»

 مرحمت گفت: « آقا جان! من از ادربيل آمدم تا اين جا كه يك خواهشي از شما بكنم.»

 
-آقا! خواهش مي‌كنم به آقايان روحاني و مداحان دستور بدهيد كه ديگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند!

-چرا پسرم؟

مرحمت به يك باره بغضش تركيد و سرش را پايين انداخت و با كلماتي بريده بريده گفت: « آقا جان ! حضرت قاسم(ع) 13 ساله بود كه امام حسين(ع) به او اجازه داد برود در ميدان و بجنگد، من هم 13 ساله م است ولي فرمانده سپاه اردبيل اجازه نمي‌دهد به جبهه بروم . هر چه التماسش ميكنم مي‌گويد 13 ساله‌ها را نمي‌فرستيم. اگر رفتن 13 ساله ها به جنگ بد است، پس اين همه روضه حضرت قاسم(ع) را چرا مي خوانند؟...

 وي  در عمليات بدر، به تاريخ ۲۱ اسفند ۱۳۶۳ با فاصله بسيار كمي از شهادت مرادش، مهدي باكري، بال در بال ملائك گشود و ميهمان سفرهٔ حضرت قاسم (عليه السلام) گرديد.

1392/11/8 9:43
(1) نظر
عشق يعني ..
يَعني اين كِه بِداني،

مادرِ شهيــــد بهروز صــبوري، 32 سال است لب به كوفته تبريزي نزده!

لابد مي پرسي چرا ؟!

چون كه بهروزِ 18 ساله اش قبل از اينكه سال 61 در روستاي مندلي

عراق مفقود شود، عاشِقِ كوفته تبريزي بوده و مادر هر موقع اين غذا را

مي بيند...

ما چه مي فهميم عشق بين يك مادرِ عاشق و دل سوخته و پسرِ

رعنايش را ؟!

عاشِــــــــقي شيوه ي رِنـدانِ بلاكش باشَد . . .

كوفته تبريزي

1392/9/28 9:4
(0) نظر

من شرم مي كنم در روز قيامت در پيشگاه اربابم امام حسين سردر بدن داشته باشم "

اوبه آرزوي خود مي رسد. ودر عمليات فتح المبين درشوش با اصابت خمپاره ايي به سر او سرش از بدنش جدا مي شود و به شهادت مي رسد.

زندگي نامه .

شهيد حاج شير علي سلطاني (ذاكر اهل بيت (ع) )در سال ۱۳۲۷هجري شمسي در خانواده اي متدين در محله كوشك قوامي شيراز ديده به جهان گشود .شهيد سلطاني تحصيلات خود را از همان مكتب خانه شروع نمود سپس تا كلاس ششم ابتدايي درس را ادامه داد . به علت شور علاقه بسياري كه به معارف اسلامي داشت در يكي از مدارس حوزه علميه به تحصيل علوم ديني پرداخت .

عضويت در سپاه.

پس از پيروزي انقلاب اسلامي در سال ۱۳۵۹به خاطر علاقه اش به سپاه به عضويت اين نهاد مردمي درآمد شهيد سلطاني در سپاه بعنوان الگوي بارز تقوا و اخلاص وصفا و صميميت شناخته شد خصوصا خضوع و افتادگي او بسيار چشم گير بود بنحويي كه پاسداران و بسيجيان اورا به عنوان يك معلم اخلاقمي مي نگريستند.

شهادت

شهيدسلطاني از مدتها قبل خودش را براي شهادت آماده كرده بود شاهد ما بر اين مدعا مقبره ايست كه از قبل در گوشه ايي از كتابخانه مسجد المهدي( كه خود بنيان گذار همين مسجد بود) آماده ساخته بود. وشبها را در آن به راز  ونياز و دعا با معبودش مي پرداخت . مقبره ايي كه درست به اندازه تن بي سرش حفر شده بود گويي كه شهيد از قبل مي د انسته كه پيكرش را بدون سر دفن خواهند نمود بالاخره در عمليات فتح المبين به درجه رفيع شهادت رسيد . پيكر بي سر شهيد سلطاني در روز۱۲/۱/۱۳۶۱دركتابخانه مسجد المهدي (عج)  واقعه در كوشك قوامي در مكاني كه خود شهيد آماده كرده بود به خاك سپردند.

1392/9/19 8:33
(0) نظر

كبوتر سيال ذهنم بر فراز آسمان و بر فراز آب هاي بوكان پرواز مي كند به دنبال قايقي از نور با تصويري از عروج به يادم مي آيد كه مادر مي گفت: خواهي آمد و من با نگاه كودكانه ام همه جا و هميشه به دنبالت بودم , اما ... چه عارفانه پر كشيدي , فاو و خيبر به خون غلتيدنت را به ياد دارند و من امسال را هم بدون تو نو كردم ولي پدر جان ! بدان كه از اعماق وجود دوستت دارم و در همه جا به يادت هستم!...

شاعر دنيا من اگه بودم

آغاز شعرم با كلام پدرم بود!...

 زينب توحيدي راد

1392/9/19 8:28
(0) نظر

خزان از بين خوبان تو را انتخاب كرد و بستر سرد خاك جسم گرمت را در آغوش كشيد . آسمان از مهرباني تو گريست تا سنگ مزارت را از گرد و غبار پاك سازد . لحظه ها گذشت و عيد آمد و در تمام ثانيه هايش به دنبال تو بودم اما تو در كنار سفره ي هفت سينش نبودي و نگاهت از پشت شيشه ي سرد به ما دوخته شده بود چشمه ي اشكم به ياد تو خشكيد , تمام زندگانيم خاطره اي از توست . اما كي قلم را توان نگارش است . كاغذ نمي تواند شرح غصه هاي قلب شكسته ي مرا در خود جاي دهد و من تمام حرف هايم را به سنگ سرخ تو مي گويم . مي گويند زمستان نيز مانند بهار زيباست پيراهن سفيدش , غروب غم انگيزش , هواي گرفته اش مي تواند راز دار ساعات خوش و ناخوش باشد , من نيز از زمستان هزاران راز و خاطره دارم آن لحظه كه بر روي دستها شتابان مي رفتي , آن لحظه كه زمين دهان باز كرد و تو را در خود جاي داد و لحظه اي كه ريزه هاي خاك بر رويت جاي گرفتند و مني كه هراسان به اطراف خود مي نگريستم ! بارالها اينان چرا سياه پوشيده اند و گريه مي كنند و هر يك با چشمي دلسوزانه به من مي نگرند آن وداع و آن اشك ها , اشك نه , قطره هاي خوني كه از چشم خسته ام جاري بود تلخ ترين خاطره و غمناك ترين زمستان بود و امروز من حيران و سرگردان در ميان خاطراتم به دنبال تو مي گردم

تويي كه امروز خودت خاطره اي

روحت شاد پدر جان

زينب توحيدي راد

1392/9/19 8:27
(0) نظر

و اگر مي دانستي در اين دنياي هفت رنگ و در اين سياهي مجهم و در اين سكوت غريب و در اين شب و روزهاي تكراري زندگي چگونه ام؟ و چرا؟ اين گونه دلم را نمي شكستي و اگر مي دانستي تنها كسي هستي كه من به اميد تو زنده ام ! آري نمي رفتي و اگر مي دانستي با  وجود تو زندگي مي پندارم حتي با ديوارهاي محدودش كه تمام آرزوهاي دست نيافته ام چون آجران درون ديوار ساكت و آرام ولي بي انتها و در بند آن هستند شايد باز مي گشتي! آه چه غريبانه مرا تنها گذاشتي با خاطراتي كه هر روز و هر شب آن را آرام آرام تنهاي تنها براي خود زمزمه مي كنم و شايد براي تو كه امواج خروشان دل من را چشمان تو فقط ساحل است و زورق تنهايي مرا محبت تو بادبان است و قطره اشك مرا لبخند تو صدف است كه لحظات زيبايي زندگيم مزين به ياد توست صداي باران را خواهم شنيد , نعره طغيان امواج را خواهم ستود . شاپرك را نوازش خواهم كرد شقايق را در آغوش خواهم كشيد آن گاه كه تو بازگردي... و در آن لحظه در فضاي عطر آگين ياس پرواز خواهم كرد و فريادي از اعماق وجود بر مي آرم كه:

((دوستت دارم پدر ))

امروز كه محتاج توام جاي تو خاليست!...

زينب توحيدي راد

1392/9/19 8:27
(0) نظر

وقتي كه رفتي دلم گرفت , آخر با تو با طراوت بودم . به اميد نزديكيت , با تو مي شد به پيشواز صنوبرها رفت و پرستو را تا دياري دور بدرقه كرد ! وقتي كه رفتي دلم گرفت آخر با تو مي شد تا آن سوي پرچين دلها كوچيد و عشق را زيباتر ديد . وقتي كه بودي دلم چه آرامش غريبي مي يافت و در حريم نگاهت آسمان چه حقير مي نمود . در هنگام رفتن تو و چشم هاي مهربانت ناگهان دلم گريست آخر مي توانستم دل تنگي هايم را به ضريح چشمهايت بسپارم و تبسم ستاره ها را رد برق نگاهت ببينم اما اينك بي تو پدر شب من شب بي ستاره است بي تو دلم در جستجوي كوچه اي است كه به باغ ياد تو بپيوندد.

پدر جونِ , پدر روحِ , پدر دين و ايمونِ

زينب توحيدي راد

1392/9/19 8:27
(0) نظر

در باغ خاطره ها

كنار پنجره انتظار نشسته ام . چشم به باغ پر شكوفه خاطره ها دارم خود را در كوچه هاي تنهايي مي يابم. آن جا كه حتي ديده از تصوير گريزان است . سرگردان و پريشان به آينده چشم دوخته ام . صداي گام هاي استواري به گوش مي رسد ! خدايا چه كسي مي تواند باشد؟ كيست كه در باغ خاطره ها به كوچه تنهايي من پا گذاشته است؟ غرق در تفكر دستي را روي شانه هايم احساس مي كنم! بر مي گردم! پدر را مي بينم استوار و پر صلابت . پدر , آن لحظه نگاهت دريايي بود كه عطش يك عمر تنهايي را فرو نشاند و مرا بار ديگر زنده كرد...

پژواك صداي زيبايت همچون باران بر كوير قلبم فرود آمد.

سپاسگزارم پدر

زينب توحيدي راد

1392/9/19 8:26
(0) نظر

آهسته تر پدر ! آهسته تر پدر !

به يقين مي روي پدر ! اشك من آنقدر نيست كه راه تو را سد كند مي دانم كه جنگيده اي !  مي دانم كه پنجه هاي قساوت تو را از آغوش قلبم خواهند كشيد .

1392/9/19 8:25
(0) نظر

نبود پدر...

پدرجان! با مداد رنگي هايم يادخوب آمدنت را نقاشيي كردم , و جاده ي سفيد رفتنت را را خط خطي , كسي نيست غير از تو كه زندگي را برايم ديكته كند , غلطهايم رابگيرد و دور روزهاي اشباهم را خط بكشد و مجبورم كند

1392/9/19 8:24
(0) نظر
X