جبهه فرهنگي مكتب عاشورا
سازمان زنان انقلاب اسلامي منطقه 20
صفحه ها
آمار وبلاگ
تعداد بازديد ها : 183832
تعداد نوشته ها : 1149
تعداد نظرات : 60



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
درباره وبلاگ
آیا می دانیددلیل اینکه شما الان با آرامش و امنیت کامل ،این متن ها رومیخونید از جان گذشتگی هزاران شهیداست ؟ این ابر مردان را فراموش نکنیم . . . شادی روح حضرت امام(ره) و 15000شهیدولایت مدار استان فارس ** صلوات** شماره واتساپ: 09399195776


زندگي نامه شهيد حسن آزمون زاده شهيد حسن آزمون زاده به شماره شناسنامه 15 و در 4
فروردين هزارو سيصدو بيست ونه در شهر جنوبي كشور يعني آبادان متولد شد و نام مادر
ايشان ماه خانم و نام پدر ايشان محمد بود ايشان متاهل و دو فرزند 1 پسر و 1 دختر
داشت ايشان تحصيلات خود را تا ششم ابتدايي بيشتر ادامه نداده ودرهمين مقطع رها نمود
و ازدواج نمود و در شركت سينگر مشغول كار شد و در آمد روزمره خود را از اين جا
تامين مي كرد سپس در جبهه بهنيروهاي مردمي كمك مينمود و فعاليت مي نمود با اصابت
تركش به قسمت سر در آبادان در تاريخ 15/7/1359 به شهادت رسيد و در قطعه شهدا آبادان
به خاك سپرده شد. 
1393/2/14 10:28
(0) نظر


5شنبه ها بهشت زهرا مي رفتند اگر زير قبر حتما ميگرفتند بر سر قبر ها قرآن ميخواند
ميگفتند ثواب دارد به خواهرشان در بيمارستان همياري كتتد به عنوان بهيار كه ديگر
فرصت آن سر رسيده بود او نيز سر خود را در بمباران از دست داده بود و فقط براي
شناسايي ساعت و انگشتر در دستش بود او به ؟؟؟ كمك كرده بود كه وي را به بيمارستان
برساند هنگام شهادت ايشان يك دختر 3 و يك پسر 3 ماهه داشتند و در آن روز به مادر
خود بسيار سر ميزدند و در همان شبي كه شهيد شدند خود حمام كرده وغسل كردند تازه از
اين زمان بود كه 2يا 3 روز بعداز جنگ نوشته بودند كه ايشان شهيد شدند و در آن زمان
آبادان را خالي كرده بودند و ايشان از خانوادهشان خواستند كه همسر ايشان را از شهر
ببرند.
1393/2/14 10:25
(0) نظر


بسم الله الرحمن الرحيم

همرزم شهيد:من با شهيد آدوسي از طريق رفت وآمدي كه با
برادرش كه ساكن فدشكويه بودند داشت،آشنا شدم.من در سال 1365به جبهه حق عليه باطل
اعزام شدم ومدتي را در شلمچه وجزيره مجنون وخط آبادان گذراندم.در هنگام عمليات
والفجر10از منطقه جنوب به غرب كشور اعزام شديم وراهي مريوان وكوه خرمال عراق شديم
وعمليات در منطقه حلبچه شروع شد در يكي از روزهاي آغاز عمليات در هنگام جنگيدن چشمم
به شهيد علي اكبر آدوسي افتاد واز اين كه آشنايي در آن منطقه پيدا كرده بسيار....
ادامه مطلب....
1393/2/14 10:20
(0) نظر
وداع با فرمانده

بولتن/ كردستان عراق، سليمانيه، ماووت - اسفند ۱۳۶۶ وداع آخر با فرمانده شهيد - عمليات بيت المقدس ۳ . يادشان گرامي.

1392/12/22 11:55
(0) نظر


به گزارش عصر امروز،عكسي كه مي‌بينيد در مناطق عملياتي جنوب گرفته شده است. ناهار روزانه را كه ميان رزمندگان توزيع كردند، در انتها، ته ديگ ها را هم آوردند كه بين نيروها قسمت كنند. اين جا بود كه شيطنت بسيجي ها گل كرد و شلوغ بازي درآوردند و عكاسي هم يك لحظه شيرين را شكار كرد.



1392/12/21 11:59
(0) نظر

شب عمليات پلاكشو كند و انداخت سمت سيم خاردارها!

 بهش گفتن اين چه كاريه! اگه شهيد شدي خونوادت چه گناهي كردن

 كه يه عمر چشم انتظار بچشون باشن!

 گفت يه لحظه توي ذهنم اومد كه اگه شهيد بشم

 جنازمو ميبرن توي محل و عجب تشييع جنازه ي باشكوهي توي محل واسم راه ميفته!

 از خدا خجالت كشيدم!

 اينا به چه چيزايي فكر مي كردند

 من و تو به چي فكر مي كنيم!!؟؟


برگرفته شده از پلاك خاكي ( pelakkhaki.blog.ir)
1392/12/17 11:22
(0) نظر

■▫■ جنگ بي سيم !!!■▫■

در عمليات كربلاي پنج، وضعيت گردان از نظر شهيد و مجروح، بسيار بد بود. از كل گردان تنها 35 نفر باقي مانده، كه آنها هم زمين گير شده بودند. «حاج مهدي طياري» به فكر استفاده از جنگ بي سيم افتاد. به اين منظور تمام بي سيم هاي موجود در گردان به كار افتادند و مكالمه اي فرمايشي شروع شد:

- برادر سريع بيا اين محور، ما بايد اين جا را نگه داريم
- از طرف ديگر شنيده مي شد: برادر مجيد و نيروهايش رسيدند،
- آن يكي ادامه مي داد براي ما هم نيروي كمكي رسيد

و همزمان چند آر.پي.جي.زن كه در طول خط مستقر بودند، شروع به شليك آر.پي.جي. مي كردند.
دشمن كه در حال شنود كانال هاي مختلف بي سيم بود، به گمان اين كه واقعا ما از نظر نيرو و مهمات پشتيباني شده ايم، از حملة نهايي منصرف شد و به اين طريق، توانستيم خط را نگه داريم
1392/12/16 8:39
(0) نظر



مي خواست برگرده جبهه بهش گفتم: پسرم! تو به اندازه ي سنّت خدمت كردي بذار اونايي برن جبهه كه نرفته اند
چيزي نگفت و ساكت يه گوشه نشست…
… وقت نماز كه شد ، جانمازم رو انداختم كه نماز بخونم ديدم اومد و جانمازم رو جمع كرد...
خواستم بهش اعتراض كنم كه گفت: اين همه بي نماز هست! اجازه بديد كمي هم بي نمازا ، نماز بخونند
ديگه حرفي برا گفتن نداشتم خيلي زيبا ، بجا و سنجيده جواب حرف بي منطقي من رو داد.
1392/12/15 8:26
(0) نظر

اين خاطره را شهيد حجت الاسلام سيد علي اندرزگو براي آزاده و شهيد حجت الاسلام و المسلمين سيد علي اكبر ابوترابي نقل كرده‌اند:
يك بار مجبور شديم به صورت قاچاقي از طريق مشهد به افغانستان برويم. بين راه رودخان? وسيع و عميقي وجود داشت كه ما خبر نداشتيم. آب موج مي‌زد بر سرما و من ديدم با زن و بچه نمي‌توانم عبور كنم. راه بر گشت هم نبود، چون همه جا در ايران دنبال من بودند. همان جا متوسل به وجود آقا امام زمان- عجلالله فرجه- شديم. نمي‌دانم چه طور توسل پيدا كرديم. گفتيم: «آقا! اين زن وبچه توي اين بيابان غربت امشب در نمانند، آقا! اگر من مقصرم اين‌ها تقصيري ندارند.».
در همان وقت اسب سواري رسيد و از ما سوال كرد اين جا چه مي‌كنيد؟ گفتم مي‌خواهيم از آب عبور كنيم. بچه را بلند كرد و در سينه‌ي خودش گرفت. من پشتسر او، خانم هم پشت سر من سوار شد. ايشان با اسب زدند به آب؛ در حالي كه اسب شنا مي‌كرد راه نمي‌رفت. آن طرف آب ما را گذاشتند زمين و تشريف بردند.
من سجده‌ي شكري به جا آوردم و درهمان حال گفتم بهتر [است] از او بيشتر تشكركنم. از سجده بر خاستم ديدم اسب سوار نيست و رفته است. در همين حال به خودم گفتم لباس‌هايمان را دربياوريم تا خشك شود. نگاه كرديم ديديم به لباس‌هايمان يك قطره آب هم نپاشيده [است]! به كفش و لباس و چادر همسرم نگاهكردم ديدم خشك است. دو مرتبه بر سجده‌ي شكر افتادم و حالت خاصي به من دستداد.
«تهران- موزه‌ي شهدا- خ آيت الله طالقاني».
نويسنده: زينب سيفي
1392/12/15 8:25
(0) نظر

درمنطقه‌ي دربندي خان مجروح شدم. سه ماه و نيم نمي‌توانستم راه بروم. شبي خيلي گريه كردم، ديگر خسته شده بودم. امام زمان (عج) را به مادرش قسم دادم. دلم براي جبهه پر مي‌زد. صبح زود همين كه از خواب برخاستم، سراغ عصا رفتم و شروع كردم با اعتماد راه رفتن. پاهايم سالم بود و من از شوق تا دو روز اشك مي‌ريختم و گريه مي‌كردم.
مگر نمي‌بيني كه ظلم سراسر گيتي را فرا گرفته و مهدي فاطمه (عج) سرباز مي‌طلبد؟
(شهيد محمد كماليان)
نويسنده: زينب سيفي
1392/12/15 8:23
(0) نظر
X