جبهه فرهنگي مكتب عاشورا
سازمان زنان انقلاب اسلامي منطقه 20
صفحه ها
آمار وبلاگ
تعداد بازديد ها : 183860
تعداد نوشته ها : 1149
تعداد نظرات : 60



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
درباره وبلاگ
آیا می دانیددلیل اینکه شما الان با آرامش و امنیت کامل ،این متن ها رومیخونید از جان گذشتگی هزاران شهیداست ؟ این ابر مردان را فراموش نکنیم . . . شادی روح حضرت امام(ره) و 15000شهیدولایت مدار استان فارس ** صلوات** شماره واتساپ: 09399195776


هيچ گاه از ياد خدا غافل نشوى، و هميشه تقوا را پيشه كن.

شهيد محمد طالبى

خاطره: يازده ماه اسير بود و بعد هم زنده به گورش كرده بودن.وقتي پيداش كرديم موهاي سرش رو تراشيده بودن و همه ي ناخناش رو كشيده بودن،همه جاي بدنش كبود بود و سرش هم شكسته.خانم هاي مسن نمي ذاشتن جوونا برن تو غسال خونه؛وقتي هم كه اومدن بيرون،قدرت تعريف كردن نداشتن.خدا رحمتش كنه؛دختر كم حرف و آرومي بود،ولي وقتي مي خواست حديث و روايت يا داستان بگه،حسابي تلافي مي كرد و از گفتن خسته نمي شد. (شهيده ناهيد فاتحي كرجو)

1392/11/8 8:29
(0) نظر


همه از اين دنيا خواهيم رفت آنچنان كه همه رفته اند فقير و غني بزرگ و كوچك و صاحب نام و بي نام و نشان پس چه خوب است آنچنان رويم كه ملائك و فرشتگان و انبيا و اوليا بر ما سلام گويند.

شهيد غلامعباس فضلي

خاطره: پول ها و طلاهاش رو داد و خداحافظي كرد داشت از در ستاد پشتيباني جنگ مي رفت بيرون كه مسئول ستاد گفت:مادر! رسيدتون رو نمي گيرين؟پيرزن لبخندي زد و گفت:من براي دادن شوهر و دوتا پسرم از كسي رسيد نگرفتم اينا كه ديگه چيزي نيست...

1392/11/8 7:53
(0) نظر


و ما يقين داريم، اين ما نيستيم كه دشمن را به روزگار سياه نشانده ايم، بلكه ما يك وسيله ايم و نه بيشتر، وپيروزى را خداوند به ما مى دهد به كمك امدادهاى غيبى خود. من در انتظار رسيدن فصل موعود لحظه شمارى مى كنم.

شهيد محمدحسين عصمتى پور

خاطره: لباس هاي غواصيش رو بغل كرده بود و به اسمان نگاه ميكرد.گفتم چرا نشسته اي؟ پاشو بيا لباست رو بپوش. ديگه بچه ها رفتندنگاهم كرد ، لبخند زد.گفتم يالا ديگه بپوش بيايك خمپاره شصت آمد درست همان جايي كه نشسته بود

1392/11/5 10:28
(0) نظر


نمازهاي جماعت، دعاي كميل و توسّل ها را با شكوهتر و پر جمعيّت تر كنيد كه همه پيروزي هاي ما از همين دعاهاست.

شهيد حسين غلامي محب

خاطره: توي خط مقدم فاو بوديم بچه ها سر آر پي جي رو باز مي كردند و داخلش سير مي ريختندشليك كه مي كرديم بر اثر انفجار و گرما ، بوي تند سير فضا رو مي پوشاند بيچاره عراقي ها فكر مي كردند ايران شيميايي زده يه ترسي وجودشون رو مي گرفت كه بيا و ببين

1392/11/3 8:24
(0) نظر


نماز ستون دين اسلام است و اسلام ستون انسانيّت.

شهيد سيد عباس غني

خاطره: برا سنگرش كولر نصب كرده بودند.ديدم اومده بيرون و توي سايه خوابيده.ازش پرسيدم: « مگه كولر مشكلي پيدا كرده؟ چرا توي سنگر نمي خوابيد توي اين گرما؟ » گفت: « مگه همه ي رزمنده ها كولر دارند كه زير باد خُنكش استراحت كنند؟ من هم يكي از آنها ... »

1392/11/3 8:21
(0) نظر


نكند قرآن را فراموش كنيد. هيچ وقت گول نخوريد. مواظب باشيد.

شهيد محمدحسن قلى زاده

خاطره: برادرم هردومان را خوب مي شناخت. آمد به من گفت: «زندگي كردن با مهدي خيلي سخته ها، صفيه.» گفتم: «مي دونم.» گفت: «مطمئني پشيمان نمي شوي؟» با اطمينان كامل گفتم: «بله.» شايد فكر مهريه هم از همين جا توي ذهنم شكل گرفت كه بايد ساده باشد. آن قدر ساده كه هيچ كس نتواند فكرش را بكند. مهدي هم به همين فكر مي كرد. وقتي گفت: «يك جلد كلام الله و يك قبضه كلت» شادي در چشم هاي هردومان و در سكوتي كه پيش آمد، موج زد.شهيد مهدي باكري

1392/11/3 8:13
(0) نظر


مى خواهم كه بعد از شهادتم، صبر كنى و همچون زينب(س) با مشكلات بسازى و پيام مرا به گوش همه برسانى.

شهيد محمدصادق قدسيى

خاطره: تازه اومده بود جبهه.يه رزمنده رو پيدا كرده بود و ازش مي پرسيد: وقتي توي تيررس دشمن قرار مي گيري ، برا اينكه كشته نشي چي ميگي؟ اون رزمنده هم فهميده بود كه اين بنده تازه وارده شروع كرد به توضيح دادن:اولاْ بايد وضو داشته باشي،بعد رو به قبله و طوري كه كسي نفهمه بايد بگي: اللهم الرزقنا تركشنا ريزنا بدستنا يا پاينا و لا جاي حساسنا برحمتك يا ارحم الراحمين بنده خدا با تمام وجود گوش ميداد ،ولي وقتي به ترجمه ي جمله ي عربي دقت كرد ، گفت:اخوي غريب گير آوردي؟

1392/11/3 8:6
(0) نظر


مهمترين حربه اى كه بر قلب دشمن مى توانيد وارد كنيد، امروز با حجاب اسلامى است

شهيد محمدحسن قلى زاده

خاطره: سر به سرش مي گذاشتيم.بچه اخه تو اين كاره اي؟ اومديم و توي عمليات نتونستي معبر رو باز كني. اون وقت ما چكار كنيم؟اون وقت حبيب كه نمرده. خودمو ميندازم رو موانع. شما از روي من رد ميشين شب عمليات، همان توي آب درگيري شروع شده بود. فرصت نبود تخريبچي ها سيم خوار دارها را باز كنند.حبيب سر حرفش بود.

1392/11/3 8:5
(0) نظر

مواظب باشيد كه در صحنه ى امتحان الهى مردود نشويد و شرمسار در قيامت نباشيد كه پاسخ ندهيد چرا مقدمه ى ظهور ولى و حجت خدا را فراهم نكرديد؟
شهيد محمدحسين فاضلى
خاطره: سرهنگ بود. سرهنگ زمان شاه خدمت كرده بود . اهل نماز و دعا نبود. مصطفي راكه مي ديد؛ سلام نظامي مي داد. هر دو فرمانده بودند . مصطفي كه دعا مي خواند ، مي آمد يك گوشه مي نشست. روضه خواندنش را دوست داشت. چراغ ها كه خاموش مي شد، كسي كسي رانمي ديد . قنوت گرفته بود . سرش را انداخته بود پايين، گريه مي كرد. يادش رفته بود فرمانده است. بلند بلند گريه مي كرد. مي گفت « همه ي اين ها را از مصطفي دارم.»

شهيد ردائي پور
1392/11/3 8:3
(0) نظر


من از ملّت شهيدپرور مي خواهم تنها به خدا فكر كنيد. سعي كنيد تمام كارهايتان در راه خدا و براي خدا باشد.

شهيد سعيد طاهرنژاد

خاطره: اين چه وضعشه . مرديم آخه از سرما نيگا كن . دست هام باد كرده . آخه من چه طوري برم تو آب ؟ اين طوري ؟ يه دستكش مي دن به ما.» علي گفت « خودتو ناراحت نكن . درست مي شه .» همانوقت حاج حسين(خرازي) با فرمانده هاي گردان آمده بودند بازديد. گفتم « حالا مي رم به خود حاجي مي گم » علي آمد دنبالم . مي خواست نگذارد، محلش نگذاشتم رفتم طرف حاج حسين . چشم حاجي افتاد به من ، بلند گفت« براسلامتي غواصامون صلوات.» فرمانده ها صلوات فرستادند.لال شده بودم انگار سرما و همهچي يادمرفت . برگشتم سرجايم ايستادم ؛ علي مي خنديد.

1392/11/3 7:51
(0) نظر
X