جبهه فرهنگي مكتب عاشورا
سازمان زنان انقلاب اسلامي منطقه 20
صفحه ها
آمار وبلاگ
تعداد بازديد ها : 183862
تعداد نوشته ها : 1149
تعداد نظرات : 60



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
درباره وبلاگ
آیا می دانیددلیل اینکه شما الان با آرامش و امنیت کامل ،این متن ها رومیخونید از جان گذشتگی هزاران شهیداست ؟ این ابر مردان را فراموش نکنیم . . . شادی روح حضرت امام(ره) و 15000شهیدولایت مدار استان فارس ** صلوات** شماره واتساپ: 09399195776
لاله خفته كرمانشاه و فرشته خونين بالي كه در واقعه هلي‌كوپتر پاوه به شهادت رسيد



شهيده فوزيه شيردل در سال ۱۳۳۸ در شهر كرمانشاه در خانواده‌اي متدين و مومن به دنيا آمد. پس از طي دوران طفوليت در سن ۷ سالگي به مدرسه رفت و از آنجا كه در خانواده‌اي مذهبي رشد يافته بود. به نمازخواندن و روزه گرفتن بسيار پايبند بود.
 
دوران ابتدايي و راهنمايي را با موفقيت پشت سر گذاشت و پس از اخذ مدرك سيكل وارد بهداري شد. پس از گذشت ۳ سال از خدمت در بهداري كرمانشاه و كسب تجربيات فراوان به پاوه منتقل شد و در بيمارستان آنجا به عنوان بهيار مشغول به خدمت شد.   
1392/12/21 11:9
(0) نظر



(احوالات شهيد سيد محمد باقر دستغيب)

ازسيد محمد باقر سخن گفتن بسيار مشكل است چرا كه به سختي مي توان به همه ابعاد وجودش پي برد. علي ايّ حال سابقه آشنايي ما بر مي گردد به سال 58 و حضور در مسجد. يادش به خير تازه انقلاب شده بود و همه در شور و هيجان و انتظاري بس طولاني كه به سرانجام رسيد، و بالاخره رژيم ستم شاهي سرنگون شد وجمهوري اسلامي آمد. همه غرق شادي و سرور بودند لذا همان اوايل سال 58 كه غائله كردستان پيش آمد تعدادي از بچه هاي مسجد كه به سپاه جهت اعزام رفته بودند و خلاء وجودي شان در مسجد احساس مي شد سيد محمد باقر را ديدم كه سر در گريبان فرو رفته. به او نزديك شدم و گفتم چه شده سيد؟ با آهي سوزناك از درون گفت كه توفيق با من همراه نبود كه به اتفاق بچه ها به كردستان بروم؛ چرا كه او خود را آماده مي كرد كه درس و بحث طلبگي را آغاز كند به هر حال با كمي شوخي و سر به سرش گذاشتن از آن حالت بيرون آمد.   ادامه مطلب....
1392/11/28 7:15
(0) نظر


هميشه قرآن را سرلوحه ى كارهاى خودتان قرار دهيد و خودتان را در حضور خدا بدانيد.

شهيد محمد رحيمى

خاطره: پسر بچه چهارده ساله اي بين ما بود كه بيش از چهل و هشت ساعت نبود كه به جبهه اعزام شده بود. مي گفتند قاچاقي آمده و توي خط با او آشنا شده بودم و به گروه ما در جا به جايي مجروحين كمك مي كرد و بچه پركار و فعالي بود.در يكي از حملات، تركش خمپاره دشمن، به پهلويش خورد. هر چه تلاش كرديم موفق به نجات او نشديم و او در آغوشم شهيد شد. ساعت ها براي او گريه مي كردم.

1392/11/8 8:0
(0) نظر


هميشه در نبرد با شيطان درونى نفس مبارزه كنيد كه راه مبارزه با نفس در اين است، قرآن و نهج البلاغه زياد بخوانيد.

شهيد صفدر صفدرى

خاطره: آخرين برگ از نوشته هاي يكي از شهداي كانال حنظله:امروز روز پنجم است كه در محاصره هستيم.آب را جيره بندي كرده ايم.نان را جيره بندي كرده ايم.عطش همه را هلاك كرده است.همه را جز شهدا كه حالا كنار هم در انتهاي كانال خوابيده اند.ديگر شهدا تشنه نيستند.فداي لب تشنه ات پسر فاطمه

1392/11/8 7:59
(0) نظر


هميشه دنياي آخرت را در نظر داشته باشيد و خدا را از ياد مبريد .

شهيد نبي اله زماني

خاطره: باشگاه گلف اهواز شده بود پايگاه منتظران شهادت. يكي از اتاق هاي كوچكش را با فيبر جدا كرد؛ محل استراحت و كار. روي در هم نوشت « 100% شناسايي، 100% موفقيت.» گفت «حتي با يه بي سيم كوچيك هم شده بايد بي سيم هاي عراقي را گوش كنيد. هرچي سند و نامه هم پيدا مي كنيد بايد ترجمه به شه.» از شناسايي كه مي آمد، با سر و صورت خاكي مي رفت اتاقش. اطلاعات را روي نقشه مي نوشت. گزارش هاي روزانه رانگاه مي كرد.شهيد حسن باقري

1392/11/8 7:56
(1) نظر


هرگز نماز را ترك نكنيد و براي نماز بهانه نياوريد.

شهيد صمد شفقي

خاطره: جلوي مادر با ادب مي نشست و مي گفت:- من رو بيشتر دوست داري يا خدا رو؟مادر: خب معلومه! خدا رو- امام حسين عليه السلام رو بيشتر دوست داري يا خدا رو ؟مادر: امام حسين عليه السلام رو هم براي خدا مي خوام- پس راضي هستي كه من شهيد بشم. فداي امام حسين عليه السلام بشم؟!اينجوري مادرش رو راضي كرد و رفت ... رفت و فداي امام حسين عليه السلام شد

1392/11/8 7:44
(0) نظر


هر مسلمان واقعى اول بايد به كتاب آسماني اش قرآن، عمل كند و بعد به اعمال ديگر بپردازد.

شهيد صفر على رضايى

خاطره: آخرين سفر او به جبهه مصادف با عمليات والفجر 9 در ارتفاعات سليمانيه عراق بود . محمدرضا كه عاشق وصال حضرت حق بود شهادت خود را پيش بيني كرده بود. در وصيتنامه اش به تاريخ 18/12/64 و تنها 5 روز قبل از شهادتش مي نويسد. «حالا كه وصيتنامه ام را مي خوانيد، ديگر دربين شما نيستم، خدايم مرا به مهمانيش فراخوانده و من هم با تمام وجود و چشمي باز و آغوشي بازتر از هميشه دعوتش را پذيرفتم و با گامهاي استوار قدم در اين راه نهادم، اميد است كه با انتخاب اين راه و اين هدف مقدس وظيفه اي را كه بردوشم بود ادا كرده باشم .»دانش آموز شهيد محمد رضا فتح آبادي

1392/11/8 7:36
(0) نظر


هدف من از آمدن به ميدان نبرد در وهله اول لبيك گفتن به كلام قرآن و در وهله بعد لبيك به امام بود.

شهيد عليرضا رفويى

خاطره: يك دفترچه كوچك داشت كه هميشه همراهش بود وبه هيچ كس هم نشانش نمي داد.يك بار يواشكي آن را برداشتم ببينم داخلش چه چيزي مي نويسد. فكرش را مي كردم!تمام كارهاي انجام شده در روزش را نوشته بود. مثل اينكه: سركي داد زده! چه كسي را ناراحت كرده! به كي بدهكار است! و...همه را نوشته بود؛ ريزو درشت. نوشته بود كه يادش باشد در اولين فرصت، صافشان كند.شهيد دكتر محمد علي رهنمون

1392/11/5 11:55
(0) نظر


وظيفه ى ماست و كه بر ملت شهيد پرور بويژه خانواده ى معظم شهدا خدمت كنيم و عليه ظالمان بجنگيم.

شهيد صفرعلى رضايى

خاطره: بغض كرده بود از بس گفته بودند: «بچه است؛ زخمي بشود آه و ناله مي كند و عمليات را لو مي دهد» شايد هم حق داشتند نه اروند با كسي شوخي داشت نه عراقي ها.اگر عمليات لو مي رفت،غواص ها - كه فقط يك چاقو داشتند- قتل عام مي شدند.فرمانده بغضش را ديد و اشتياقش را، موافقت كرد.بغض كرده بود توي گل و لاي كنار اروند، در ساحل فاو دراز كشيده بود. جفت پاهايش زودتر از خودش رفته بودند.يا كوسه برده بود يا خمپاره. دهانش را هم پر از گل كرده بود كه عمليات را لو ندهد.

1392/11/5 11:51
(0) نظر


وصيتم عمل به آيات قرآن و نهج البلاغه و ديگر سخنان رهبران الهى است.

شهيد احسان شاكرى

خاطره: با داخل شدن وقت نماز، رزمندگان در هر كجا كه قرار گرفته بودند، بانگ برمي داشتند و به وحدانيت معبود و مقصودشان گواهي مي دادند. هيچ كس هم خود را از اين اعلان و ابلاغ و اظهار حق با حضور ديگري بي نياز نمي دانست. از اين روي به هنگام طلوع فجر، يكپارچه از تمام سنگرهاي نگهباني حتي در خط، طنين روح افزاي تكبير، جان هاي شيفته را فرا مي خواند.

1392/11/5 11:49
(0) نظر
X