جبهه فرهنگي مكتب عاشورا
سازمان زنان انقلاب اسلامي منطقه 20
صفحه ها
آمار وبلاگ
تعداد بازديد ها : 183862
تعداد نوشته ها : 1149
تعداد نظرات : 60



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
درباره وبلاگ
آیا می دانیددلیل اینکه شما الان با آرامش و امنیت کامل ،این متن ها رومیخونید از جان گذشتگی هزاران شهیداست ؟ این ابر مردان را فراموش نکنیم . . . شادی روح حضرت امام(ره) و 15000شهیدولایت مدار استان فارس ** صلوات** شماره واتساپ: 09399195776
شهيد خليل مطهرنيا در مهرماه 1338درخانوادهاي مذهبي در روستاي علي آباد از توابع شهرستان جهرمچشم به جهان گشود. دوران پرنشاط كودكي او با اندوه مرگ مهربانش قرين گشت و در زماني‌كه نهال وجود او اولين آوازهاي رويش را سر مي داد درعزاي پدر نشست. در طول زمان تحصيل مخارج زندگي و تحصيل خود را از دسترنج خويش حاصل مي كرد.
1392/12/12 12:40
(0) نظر
اين تيپ جوانان دهه ۵۰ و ۶۰ است! اين جوانان، يعني رزمندگان ايراني، مثل همه انسان ها، با همه جذابيت هاي زندگي اين جهاني آشنا بودند، حتي از جواني خود هم به خوبي آگاه بودند… اتفاقا شانه و آينه يكي از اصلي ترين محتويات جيب اين افراد بود. در عكس ها هم نشانه هاي توجه به ظاهر و پوششان پيداست…. آري آنان هم مثل ما اراده معطوف به زندگي داشتند… حتي همواره آخرين عكس اين گزارش را در نظر داشتند و مي دانستند داغشان با پدر و مادرشان چه مي كنند… با اين همه ذره اي در كاري كه مي كردند شك نداشتند. راستي چرا؟

منبع:فارس؛ فلور ايران

1392/12/10 7:0
(0) نظر
نوبت به همرزم بسيجي ما رسيد، خبرنگار ميكروفن را گرفت جلو دهانش و گفت: «خودتان را معرفي كنيد و اگر خاطره اي، پيامي، حرفي داريد بفرماييد.»او بدون مقدمه و بي معرفي صدايش را بلند كرد و گفت: «شما را به خدا بگوييد اين كاغذ دور كمپوتها را از قوطي جدا نكنند، اخر ما نبايد بدانيم چه مي خوريم؟ آلبالو مي خواهيم رب گوجه فرنگي در مي آيد. رب گوجه فرنگي مي خواهيم كمپوت گلابي است. آخر ما چه خاكي به سرمان بريزيم. به اين امت شهيد پرور بگوييد شما كه مي فرستيد، درست بفرستيد. اينقدر ما را حرص و جوش ندهيد.»خبرنگار همينطور هاج و واج فقط نگاه مي‌كرد
1392/12/6 7:4
(1) نظر
خروس خوان صبح، مش رجب، مسئول تداركات گردان هي مي رود و هي مي آيد و با دمُش گردو مي شكند: «آهاي ايها الناس...از امروز سلاح مافوق سري داريم!»مي گويم:«آقايي كه شما باشي، منظور غذاي فوق سريه؟»ـ نه خنگِ خدا! سلاح مافوق سّري...!ـ قربون، ايني كه مي گي، حالا كجاس؟ـ فضولي قدغن! ظهر پرده برداري مي شه! نگاهم به كف دستان زمخت مش رجب مي افتد كه لاي ترك هايش رنگ سفيد نفوذ كرده. مي گويم: «مشتي ، چرا دستت سفيده؟»ـ اينم سرَيه!ـ ايني كه مي گي سرّيه، يه وخت، اسراف نمي شه! ـ نَسناسِ دارعلي! برو تو اون روي سگي منو بالا نيوردي...!توي بي قوتي مهمات و كمبود حتي تفنگM يك، سلاح مافوق سرّي اگر راست باشد، بايدم نوبر باشد! تا ظهر مي آيد، نصف جان مي شوم
1392/12/6 6:54
(0) نظر
X