جبهه فرهنگي مكتب عاشورا
سازمان زنان انقلاب اسلامي منطقه 20
صفحه ها
آمار وبلاگ
تعداد بازديد ها : 183844
تعداد نوشته ها : 1149
تعداد نظرات : 60



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
درباره وبلاگ
آیا می دانیددلیل اینکه شما الان با آرامش و امنیت کامل ،این متن ها رومیخونید از جان گذشتگی هزاران شهیداست ؟ این ابر مردان را فراموش نکنیم . . . شادی روح حضرت امام(ره) و 15000شهیدولایت مدار استان فارس ** صلوات** شماره واتساپ: 09399195776

غسالگفت:«تا شما بيرون نروي نمي‌شويمش!» گفتم:«من خودم بچه‌ام را مي‌شويم، طاقتش را هم دارم»؛ اصرار كردم و كوتاه نيامدم. غسال كه برون رفت، با «او» تنها شدم؛ آرام گفتم: مصطفي! و اشك، چشم‌هايم را پر كرد. مي‌خواستم براي آخرين بار صورتش را سير ببينم؛ ببوسمش و مثل بچگي‌هايش كه عادت داشت سر بر زانويم بخوابد، نوازشش كنم. جنازه را توي پلاستيك پيچيده بودند. رويش را كنار زدم ... دنيا جلوي چشمانم سياه شد ... جنازه‌ي تكه تكه‌اش، صورت نداشت.

آ.م.ع

      

1392/11/20 13:19
(1) نظر


عراقي‌هازخمي‌هايشان را همين طور رها كرده و رفته بودن عقب. امدادگر، دلش مي‌سوخت به حال آن‌ها كه در خون خودشان غوطه مي‌خوردند و ناله مي‌كردند.

زخمي‌هايخودي را كه رساند، ديگر دلش طاقت نياورد؛ كوله‌پشتي امداد را از توي آمبولانس برداشت و رفت سمت آن‌ها. بالاي سر اولين مجروح كه نشست، عراقي‌ها از پشت خاكريزشان، به او امان ندادند.

آ.م.ع

   

1392/11/20 13:18
(0) نظر

از صداي گريه‌اش از خواب پريدم. سرِ سجاده بود؛ با ترس گفتم: «چي شده؟»

گفت: «يه خواب ديدم؛ حتماً شهيد مي‌شم».تعجب كردم؛ يك لحظه از فكرم گذشت كه شايد ترس ...

انگاركه ذهنم را خوانده باشد، گفت:«من عاشق شهادتم؛ فقط نگراني‌ام بچه‌ها هستند»؛ و تا از من قول نگرفت كه براي بچه‌ها، هم پدري كنم و هم مادري، آرام نشد. آن دفعه كه اعزام شد، دفعه‌ي آخر بود.

آ.م.ع

1392/11/20 13:17
(0) نظر

رويتپه، كنار هم ايستاده بوديم؛ يك‌دفعه حالت نگاهش تغيير كرد و بي مقدمه با كف دست كوبيد روي سينه‌ام؛ پرت شدم پايين تپه. فقط به ذهنم رسيد كه شوخي مي‌كند يا جدي است. همينطور دهانم باز مانده بود كه ديدم گلوله‌ي توپي به بدنش اصابت كرد و تمام تَنش جلوي چشمانم ريز ريز شد؛ خون و ذره‌هاي گوشت پاشيد به سر و صورتم.

تا سال‌ها بعد از جنگ، تكه‌هاي پيكر فرشته‌ي نجاتم روي همان تپه ماند تا بالاخره استخوان‌هايش را به مادرش تحويل دادند.

آ.م.ع

1392/11/20 13:15
(0) نظر

باقيافه‌ي در هم، نشست رو به رويم و گفت:«اگه شما رضايت ندي نميرم». گفتم:«خيلي خب؛ جواب من يه كلمه‌اس: نه!». سرش را كج كرد روي شانه‌‌ام، گفتم:«حالا خود داني!» و بلند شدم رفتم آشپزخانه.

نصفهشب بود كه از خواب پريدم؛ صداي هِق هِق مي‌آمد. آرام رفتم توي حياط؛ كنار حوض نشسته بود و شانه‌هايش بالا و پايين مي‌رفت. دلم كباب شد. صبح زود، ساكش را گذاشتم جلوي رويش. مات و مبهوت، نگاهم كرد. گفتم:«طاقت شهيد شدنت را دارم؛ طاقت گريه‌ات را نه!»

آ.م.ع

1392/11/20 13:14
(0) نظر


ازدير به دير آمدن‌هايش شاكي بوديم. يك بار، تا هشت ماه هيچ خبري از او نداشتيم. وقتي كه آمد، همان دمِ در، تا سلام كرد، يك سيلي خواباندم توي گوشش؛ دست روي گونه، سرش را پايين انداخت. گفتم:«تو انگار يادت ميره كه خانواده هم داري؟!» گفت:«چشم! قول ميدم دفعه‌ي بعد زود بيام».

راست هم گفت؛ تا رفت، يك هفته نشده برگشت ... با تابوت.

آ.م.ع

1392/11/20 13:11
(0) نظر

دوسالش بود كه افتاد توي حوض خانه. وقتي پيدايش كردند كبود و باد كرده روي آب بود. شيون كنان بيرونش كشيدند، اما زنده ماند. دكتر بالاي سرش خنديد و گفت:«اين بچه عمرش به دنياست!» براي همه شده بود معجزه‌اي زنده. اما تا آخرعمرش از آب مي‌ترسيد.

شبعمليات قايقشان را روي اروند زدند. توي آب كه افتاد، خاطرات بچگي‌اش جلوي چشمش آمد؛ از حوض كوچك خانه جان سالم به در برد اما از اروند وحشي و پر شتاب نه!

آ.م.ع

1392/11/20 8:51
(0) نظر

 از دور زير نظر داشتمش. كارهايش عجيب به نظر مي‌رسيد. پاكتي را، هي از جيبش در مي‌آورد و بدون اين كه باز كند، دوباره مي‌گذاشتش توي جيبش. كنجكاو شدم؛ رفتم جلو و پرسيدم:«اين پاكت چيه برادر؟ چرا بازش نمي‌كني؟» نگاهم كرد و اولش گفت: هيچي! اما وقتي اصرار كردم، چشم‌هايش پر از اشك شد، اما خودش را نگه داشت؛ گفت:«عكس بچه مه! از وقتي به دنيا اومده نديدمش! عكسش را فرستادن برام». با تعجب پرسيدم:«خب چرا نگاش نمي‌كني؟!»گفت:«آخه عمليات نزديكه؛ مي‌ترسم دلم بلرزه!»آ.م.ع
1392/11/20 8:49
(0) نظر

بارهاشنيده بودم كه مؤمن، شادي‌اش در چهره و ناراحتي و غم و اندوهش پنهان است؛ اما در جريان جنگ، چه بسيار رزمندگان را ديديم كه شادي و نشاط از سر و رويشان مي‌باريد و خنده از لبانشان قطع نمي‌شد و هميشه حضورشان همراه با شوخي و روحيه دادن به بچه‌ها همراه بود؛ ولي آيا كسي مي‌داند كه همينان، زماني در خلوت‌هايشان در كنار خاكريزها و در تاريكي شب، نواي دلنشين العفو واللهم ارزقنا الشهادة في سبيلك و هب لي كمال الانقطاع اليك ... را زمزمه مي‌كردند و با خلوت خود صفاي ديگري به جبهه‌ها مي‌بخشيدند؟! حسن، يكي از اين مردان آسماني بود. او آر پي جي زن دهلاويه بود و آنقدر شليك كرده بود كه خون از گوش‌هايش سرازير بود ولي همچنان لبخند بر لب داشت و شوق مي‌كرد. آن زمان كه خبر شهادت مجيد و اسلامي نسب و ديگران را شنيد، به كلّي، غم چهره‌اش را گرفته بود، ولي باز به بچه‌ها روحيه مي‌داد.

شهيدحسن حق نگهدار در سال 1336 در شيراز و در خانواده‌اي مذهبي و متدين ديده به جهان گشود. دوران كودكي را در اين شهر و در جوار آستان منور احمد بن موسي(ع) گذراند و پس از طي مراحل تحصيل و در بحبوحه‌ي مبارزات مردمي عليه رژيم ستم‌شاهي موفق به اخذ مدرك ديپلم گرديد. شهيد حق نگهدار از عناصر فعالدر برپايي تظاهرات‌ها و راهپيمايي‌هاي مردمي به شمار مي‌رفت و با دانشجويان مسلمان و انقلابي نيز همكاري مستمر داشت. پس از پيروزي انقلاب، جزء اولين كساني بود كه به خيل سبزپوشان جان بر كف و انقلابي سپاه پيوست.

 باشروع جنگ تحميلي، سلاح برگرفت تا اين بار در جبهه اي ديگر به مبارزه با دشمنان اسلام بپردازد. شهيد حق نگهدار در عرصه هاي نبرد حضور فعال داشت و به دليل مديريت و مسؤوليت پذيري و رشادت‌هايي كه از خود نشان داد وظايف مهمي از جمله «فرماندهي محور» را در بسياري از عمليات‌ها بر عهده‌ي مسؤوليتاو گذاشت.

شهيدحق نگهدار علاقه‌اي بي‌پايان به قرآن و اهل‌بيت عليهم السلام داشت و خالصانه به مولا و مقتداي خويش آقا ابا عبدالله الحسين(ع) عشق مي ورزيد. ويفردي لايق و كارآمد و فعال بود كه عليرغم تمام مشكلاتي كه در حيطه‌ي مسؤوليت با آن درگير بود لحظه اي گل خنده از لبانش جدا نمي شد و با همين شوخ طبعي و اخلاق نيكو به نيروهاي تحت امر خود روحيه مي‌‌داد.

شهيدحق نگهدار بارها از نواحي مختلف بدن مجروح شده بود و هر بار تشنه تر از پيش، تن مجروح خود را در آستان وصال به تماشا نشسته بود. سرانجام آن جان نثار آئين حق در خرداد 1367 در منطقه‌ي شلمچه به سوي ميعادگاه ابدي، عاشقانه بال گشود و به ديدار حضرت دوست شتافت. پيكر مطهر او، آن‌ سوي خط، در گلستاني از اشك و آتش مفقود و تنها ماند. تا نام بلند او در دفتر سرخ شهادت براي هميشه ماندگار و جاودان بماند.

در بخشي از وصيت‌نامه‌ي اين يوسف جاويد الاثر آمده است:

«اميدوارمدر ميدان جنگ كشته شوم. من كه پيش خداوند متعال شرمنده هستم؛ چون كه مي‌دانم رو سياهم، ولي بايد به اسلام بيش از اين خدمت مي‌كردم»

 

                                  شب از وضوي شما جوي آب مي‌خندد    

                                                   سحـــر از نمـاز شـما ماهتـــاب مي‌خندد

                                   ز چارچوب تن خود چنان رهـــا شده‌ايد    

                                                     كه عكس روي شما هم به قاب مي‌خندد

 

عبد عاصي

 

1392/11/20 8:47
(0) نظر
X